کدوهای نارنجی هالووین، درختهای چراغانی کریسمس و کافههایی که چند هفته ای لباس فرهنگ های دیگر را به تن میکنند؛این روزها در گوشه وکنار شهرهای ایران، نشانه های مناسبتهایی دیده میشود که هزاران کیلومتر با تاریخ و جغرافیای این سرزمین فاصله دارند؛جوانانی که برای ثبت یک عکس متفاوت، پوشیدن لباسی خاص یا تجربه شبی متفاوت به استقبال این جشنها میروند، لزوماً از فرهنگ خود گریزان نیستند؛ اما در پس این استقبال، پرسشی تلخ و قابل تأمل شکل گرفته است: چه اتفاقی افتاده که گاهی جشنهای ریشه دار ایرانی برای نسل جدید کم فروغ شده اند، اما مناسبتهای وارداتی با چنان شور و اشتیاقی برگزار میشوند که گویی بخشی از زندگی روزمره ما بودهاند؟ آیا مسئله، جذابیت فرهنگهای دیگر است یا ناتوانی ما در بازآفرینی و عرضه جذاب میراث فرهنگی خودمان؟
جشن خارجی، شادی داخلی؛ مسئله فقط تقلید فرهنگی نیست
برای فهم استقبال بخشی از جوانان از هالووین و کریسمس، ابتدا باید از یک پیشفرض سادهانگارانه فاصله گرفت؛ اینکه هرکس در جشن هالووین شرکت میکند، لزوماً از هویت ایرانی خود فاصله گرفته یا به فرهنگ غربی گرایش پیدا کرده است. چنین برداشتی نه با پیچیدگی جامعه امروز ایران سازگار است و نه میتواند انگیزههای متفاوت افراد را توضیح دهد.
واقعیت این است که هویت فرهنگی در دنیای امروز مفهومی ثابت و یکدست نیست؛ جوان ایرانی ممکن است نوروز را در کنار خانواده جشن بگیرد، شب یلدا به حافظ تفأل بزند، به موسیقی و سینمای جهانی علاقه داشته باشد و در عین حال در یک مهمانی هالووین شرکت کند. این انتخابها لزوماً با یکدیگر تضاد ندارند. مسئله از جایی آغاز میشود که یک فرهنگ در معرفی، بازآفرینی و انتقال داشته های خود به نسل جدید ناتوان میماند، اما فرهنگ دیگری با ابزارهای قدرتمند رسانه ای، تجاری و تصویری، خود را به بخشی از زندگی روزمره تبدیل میکند.
احمد بخارایی، جامعه شناس و استاد دانشگاه، در تحلیل استقبال ایرانیان از جشن هایی مانند هالووین و کریسمس، این گرایش را بیشتر مرتبط با نوگرایی و مدرنیسم میداند تا تمایل مذهبی به مسیحیت؛ او تأکید می کند که جذابیت کریسمس برای بسیاری از ایرانیان، به معنای گرایش اعتقادی به مسیحیت نیست و این مناسبت در فضای عمومی، تا حد زیادی به جشنی برای تفریح و تجربه سبک زندگی متفاوت تبدیل شده است. این دیدگاه نشان میدهد که باید میان پذیرش یک نماد فرهنگی و پذیرش جهانبینی و اعتقادات خاستگاه آن تفاوت قائل شد.
از این منظر، حضور در جشن هالووین بیش از آنکه لزوماً نشانه تغییر اعتقادات باشد، میتواند نوعی انتخاب سبک زندگی، تجربه سرگرمی و تمایل به حضور در فضای فرهنگی جهانی باشد؛ بنابراین، مسئله اصلی نه صرفاً ورود مناسبتهای خارجی، بلکه تغییر معیارهای جذابیت و شیوههای ابراز هویت در میان نسل جدید است.
وقتی شادی به کالایی برای خرید و نمایش تبدیل میشود
یکی از مهمترین ابعاد این پدیده، تجاری شدن مناسبتهای فرهنگی است؛ هالووین و کریسمس در شکل امروزی خود، به مجموعه ای از نمادهای بصری، کالاهای مصرفی، خدمات تفریحی و فرصتهای اقتصادی تبدیل شدهاند. لباسهای مخصوص، ماسکها، کدوهای تزئینی، درختهای کریسمس، هدایا، خوراکیهای ویژه و دکوراسیون کافهها، همگی به اجزای یک بازار مناسبتی تبدیل شدهاند.
در چنین شرایطی، فرد برای شرکت در یک جشن فقط به انگیزه فرهنگی نیاز ندارد؛ کافی است تجربهای متفاوت بخواهد، لباسی خاص بپوشد، به کافهای با دکوراسیون متفاوت برود و تصویری جذاب برای انتشار در فضای مجازی ثبت کند.
مجید ابهری، آسیب شناس و رفتارشناس اجتماعی،یکی ازعوامل گسترش این مناسبتها را ضعف عملکرد نهادهای فرهنگی و رسانهها در معرفی و بزرگداشت آیینهای ایرانی دانسته است. او همچنین بر نقش شبکههای اجتماعی و رسانههای ماهوارهای در برجسته شدن جشنهایی مانند کریسمس و هالووین تأکید کرده و پایین بودن سطح نشاط اجتماعی را از عوامل مؤثر در گرایش به این مناسبتها برشمرده است.
البته نمیتوان تمام شرکت کنندگان در این جشنها را مصرف گرا یا صرفاً به دنبال نمایش دانست؛ با این حال، باید پذیرفت که در اقتصاد امروز توجه، تجربه ای که قابلیت تصویرسازی و انتشار داشته باشد، شانس بیشتری برای دیده شدن دارد؛ یک مهمانی با لباسهای خاص و دکوراسیون متفاوت، به سادگی به دهها تصویر و ویدیو تبدیل میشود؛ درحالیکه بسیاری از تجربههای فرهنگی ما، با وجود عمق تاریخی، از چنین قابلیت رسانهای و تبلیغاتی برخوردار نشدهاند.
یک پژوهش منتشر شده نشان میدهد میان فعالیت کاربران در اینستاگرام، مصرف نمایشی و احساس محرومیت نسبی رابطه معناداری وجود دارد؛ پژوهشگران توضیح داده اند که کاربران از طریق نمایش داراییها و تجربههای خود، هویتشان را در فضای مجازی میسازند و این فرایند میتواند احساس محرومیت و تمایل به مصرف نمایشی را دوباره تقویت کند.
این یافته را نمیتوان مستقیماً به تمام شرکت کنندگان در جشنهای خارجی تعمیم داد، اما میتوان از آن برای فهم بخشی از جذابیت این مناسبتها استفاده کرد: گاهی تجربه جشن، علاوه بر لذت شخصی، به ابزاری برای نمایش سبک زندگی و کسب تأیید اجتماعی تبدیل میشود.

شبکههای اجتماعی؛ کارخانه تولید سلیقه و بازتعریف هویت
اگر در گذشته آشنایی با فرهنگهای دیگر به سفر، مطالعه، مهاجرت یا تماشای محدود برنامههای تلویزیونی وابسته بود، امروز شبکههای اجتماعی هر لحظه میلیونها تصویر از شیوه زندگی مردم جهان را در برابر کاربران قرار میدهند. جوان ایرانی در یک روز میتواند تصاویر جشن هالووین در نیویورک، بازار کریسمس در لندن، جشنهای خیابانی در برلین و مراسم سنتی در کشورهای آسیایی را مشاهده کند.
در این میان، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی نیز براساس میزان توجه و تعامل کاربران، محتوای جذاب و پربازدید را بیشتر در معرض دید قرار میدهند. نتیجه آن است که یک مناسبت با نمادهای رنگارنگ و تصاویر چشمگیر، میتواند در مدت کوتاهی به موضوعی فراگیر در فضای مجازی تبدیل شود.
در یک مطالعه ای دیگر نویسندگان این مطالعه از ارتباط رسانه های اجتماعی با تغییر ارزشها و هنجارهای فرهنگی و افزایش برخی الگوهای مصرف نمایشی می نویسند؛ البته این نتایج به معنای آن نیست که شبکههای اجتماعی به تنهایی عامل تضعیف هویت ایرانی هستند؛ بلکه نشان میدهند این رسانهها در بازتعریف سلیقهها و الگوهای فرهنگی نقش دارند.
نکته مهم این است که شبکههای اجتماعی فقط ابزار انتقال فرهنگ نیستند، بلکه در شکلگیری و تقویت سلیقه نیز نقش دارند. وقتی یک نوجوان بارها تصاویر جشنهای جهانی را میبیند، به تدریج با نمادها، موسیقی، لباسها و شیوه برگزاری آنها آشنا میشود. این آشنایی میتواند به علاقه و سپس مشارکت در آن مناسبتها منجر شود.
در مقابل، اگر جشن مهرگان، سده، تیرگان یا حتی آیینهای محلی اقوام ایرانی در فضای مجازی حضور کمرنگی داشته باشند، طبیعی است که نسل جدید شناخت کمتری از آنها پیدا کند. اینجا مسئله فقط رقابت دو فرهنگ نیست؛ رقابت میان دو شیوه روایتگری است. فرهنگی که بهتر روایت میشود، بیشتر دیده میشود و شانس بیشتری برای تبدیل شدن به بخشی از زندگی روزمره دارد.
هویت ایرانی قربانی تنوع فرهنگی نیست؛ قربانی بیتوجهی است
یکی از خطاهای رایج در مواجهه با این پدیده، قرار دادن فرهنگ ایرانی در برابر فرهنگ جهانی و تصور یک رقابت صفر و یک است؛ گویی جوانان برای ایرانی ماندن باید از تجربه مناسبتهای دیگر کشورها صرف نظر کنند.
اما هویت فرهنگی پدیدهای چندلایه است؛ تعلق به یک سرزمین، زبان، تاریخ و میراث فرهنگی الزاماً به معنای انزوای فرهنگی و نپذیرفتن تجربه های دیگران نیست. اتفاقاً فرهنگهایی که از اعتماد به نفس و پویایی بیشتری برخوردارند، معمولاً ظرفیت بالاتری برای تعامل با جهان دارند.
مشکل زمانی ایجاد میشود که این تعامل یک طرفه باشد؛ یعنی جامعه مصرف کننده نمادهای فرهنگی دیگران شود، اما برای معرفی و بازآفرینی میراث خود برنامه ای نداشته باشد و یا با محدودیت مواجه باشد.
حسین ایمانیجاجرمی، جامعه شناس و عضو هیئت علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، معتقد است برخوردهای محدود کننده در حوزه فرهنگ نه تنها بازدارنده نیستند، بلکه میتوانند نتیجه معکوس داشته باشند. او پیچیدگی امور فرهنگی را دلیلی برای ضرورت تحلیل کارشناسی و پرهیز از برخوردهای شتاب زده میداند.
این اظهارنظر یک نکته مهم را برجسته میکند؛ نمیتوان با دستور و ممنوعیت، سلیقه فرهنگی جامعه را تغییر داد. اگر یک مناسبت برای گروهی از جوانان جذابیت پیدا کرده باشد، برخورد قهری لزوماً این علاقه را از بین نمیبرد؛ چه بسا آن را به فضایی پنهانتر منتقل کند یا به نمادی برای ابراز مخالفت با محدودیتها تبدیل سازد.
در این شرایط، سیاست فرهنگی موفق باید به جای تمرکز صرف بر حذف نمادهای وارداتی، به تقویت جذابیت آیینهای بومی و فراهم کردن امکان مشارکت داوطلبانه مردم فکر کند.
جشنهای ایرانی؛ میراثی غنی با روایتی کمجان
ایران از نظر تنوع آیینها و جشنهای تاریخی، ظرفیت کم نظیری دارد؛ نوروز، شب یلدا، چهارشنبه سوری، مهرگان، سده، تیرگان و آیینهای محلی اقوام مختلف، هرکدام حامل داستانها، نمادها و ارزشهای اجتماعی هستند.
نوروز فقط آغاز سال جدید نیست؛ نماد نو شدن، آشتی، دیدار و پیوند خانوادگی است. یلدا صرفاً خوردن هندوانه و انار نیست؛ فرصتی برای کنار هم نشستن، گفت وگو، شعرخوانی و عبور جمعی از طولانی ترین شب سال است. مهرگان با مفاهیمی چون مهر، دوستی و سپاسگزاری پیوند دارد و سده نیز با آتش و روشنایی، بخشی از میراث کهن این سرزمین را زنده نگه داشته است.
با این حال، پرسش اینجاست که چرا برخی از این آیینها در زندگی روزمره نسل جدید به اندازه کافی حضور ندارند؟
پاسخ را باید در شیوه معرفی و برگزاری آنها جست وجو کرد؛ بسیاری از برنامههای مرتبط با مناسبتهای ایرانی، به مراسمهای رسمی، سخنرانیهای مناسبتی و بازنماییهای تکراری محدود شدهاند. درحالیکه جوان امروز به تجربه مستقیم، مشارکت، موسیقی، سرگرمی، خلاقیت و امکان انتخاب نیاز دارد.
چرا یک کافه نتواند شب یلدا را با طراحی متفاوت، موسیقی زنده، قصه گویی، بازیهای گروهی و روایتهای ادبی به تجربهای جذاب تبدیل کند؟ چرا جشن مهرگان نباید در قالب یک رویداد شهری با حضور هنرمندان، گروههای موسیقی، صنایع دستی و کسب وکارهای محلی برگزار شود؟ چرا جشن سده نباید با روایتهای تصویری و برنامههای آموزشی و فرهنگی برای کودکان و نوجوانان معرفی شود؟
نکته مهم این است که نباید آیینهای ایرانی را صرفاً به دلیل قدمتشان جذاب فرض کنیم. قدمت تاریخی بهتنهایی تضمینکننده تداوم یک سنت نیست. هر میراثی برای زنده ماندن به بازآفرینی نیاز دارد.
اگر قرار است نسل جدید با جشنهای ایرانی ارتباط برقرار کند، باید بتواند در آنها سهم داشته باشد؛ نه اینکه صرفاً مخاطب مراسمی باشد که دیگران برایش طراحی کردهاند.
با این حال مسئله فقط به کمبود برنامههای فرهنگی ختم نمیشود؛ بخشی از فاصله نسل جدید با آیینهای ایرانی را باید در نحوه مواجهه نهادهای فرهنگی با مطالبات واقعی جوانان جست وجو کرد. وقتی شادی به موضوعی حاشیه ای تبدیل میشود، وقتی برنامههای عمومی با محدودیتهای متعدد روبه رو هستند و وقتی سلیقه نسل جدید در طراحی رویدادهای فرهنگی جدی گرفته نمیشود، طبیعی است که مناسبتهایی که امکان تجربه آزادانه تر، متنوع تر و متفاوت تری فراهم میکنند، جذابیت بیشتری پیدا کنند.
از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که فرهنگ ایرانی همواره در طول تاریخ از تعامل با فرهنگهای دیگر تأثیر پذیرفته و در عین حال توانسته عناصر تازه را با ویژگیهای بومی خود سازگار کند؛ بنابراین، راه حفظ هویت ایرانی بستن درهای فرهنگی نیست؛ بلکه تقویت قدرت انتخاب، شناخت تاریخی و اعتمادبهنفس فرهنگی جامعه است.
نهادهای فرهنگی، آموزش وپرورش، شهرداریها، رسانهها و فعالان بخش خصوصی باید به جای نگاه دستوری، در پی ایجاد تجربههای جذاب و مشارکتی باشند. برگزاری جشنوارههای شهری، حمایت از کافهها و مجموعههایی که آیینهای ایرانی را خلاقانه معرفی میکنند، تولید محتوای حرفهای برای شبکههای اجتماعی، استفاده از ظرفیت هنرمندان و توجه به سلیقه نوجوانان و جوانان میتواند به بازگشت این مناسبتها به زندگی روزمره کمک کند.
رسانه ملی نیز در این میان مسئولیتی جدی دارد. نمیتوان انتظار داشت جوانان به آیینهای ایرانی علاقهمند شوند، اما بازنمایی این آیینها همچنان به قالبهای کلیشهای، گفتارهای تکراری و برنامههای کم کشش محدود بماند. معرفی فرهنگ باید با زبان زمانه صورت بگیرد؛ زبانی که در آن تصویر، موسیقی، سرگرمی، روایت و مشارکت اجتماعی به اندازه اطلاعات تاریخی اهمیت دارند.
حقیقت این است که هویت ایرانی با دیدن یک کدو نارنجی، خرید یک درخت کریسمس یا پوشیدن لباس هالووینی از بین نمیرود؛ همانطور که صرف تکرار نام نوروز و یلدا نیز ضامن حفظ هویت فرهنگی نیست. هویت زمانی زنده میماند که در زندگی روزمره مردم حضور داشته باشد، احساس تعلق ایجاد کند و برای نسلهای تازه معنا و جذابیت داشته باشد.
شاید مسئله اصلی این نباشد که چرا جوان ایرانی به هالووین علاقهمند شده است؛ پرسش مهمتر این است که چرا نتوانستهایم برای مهرگان، سده، تیرگان و حتی نوروز، تجربههایی به همان اندازه جذاب، خلاقانه و متناسب با نیازهای امروز بسازیم؟
اگر جشنهای خودمان در ویترین زندگی نسل جدید کمرنگ شدهاند، نباید تمام تقصیر را به گردن جذابیت فرهنگهای دیگر انداخت. باید به این واقعیت تلخ هم توجه کرد که ما گاهی میراثی چند هزار ساله را در اختیار داریم، اما برای معرفی آن به اندازه یک کمپین تجاری چند روزه برنامهریزی نمیکنیم؛ فرهنگ ایرانی برای ماندن به حصار نیاز ندارد؛ به روایت، خلاقیت، شادی و فرصت زندگی کردن نیاز دارد.





نظر شما